تبليغاتX
فرهنگ وادب

فرهنگ وادب

در مورد فرهنگ و هنر ایرانی با نگاهی ویژه به ادبیات و موسیقی اصیل و ملی ایرانی

 

ویژه نامه نوروزی من  شماره ۱:

  از چند سال پیش که روزنامه شرق زمامداری روزنامه های ایران را به دست گرفته بود و تقریبا آدم فقط یک انتخاب می توانست داشته باشد  یکی از مسائلی که بد جوری مرا ناراحت می کرد ویژنامه نوروزی آن بود که بهتر بود آن را سیاست نامه نوروزی می نامیدی .شرق حتی وقتی که به سراغ علی دایی ویا شجریان می رفت دوست داشت حرفهای آنها را هم به نوعی به سیاست بچسباند اصلا نوروز را برای شخص من که بد جوری خراب می کرد دوست داشتم ویژه نامه نوروزی بیشتر فرهنگی باشد برای من مهم بود که در آن پای بزرگان ادب ایران زمین به میان بیاید نه نیچه و .....اصلا روشن فکر غرب زده که می گفتند همین روزنامه شرق بود چون تنها نشریه ای بود که ادعای وطن پرستی می کرد اما تیتر اصلی روزنامه در روزهای ملیبه چیز دیگری اختصاص می داد حتی در بی سیاست ترین روزها .البته فکر کنم استنباط مسولین آن هم پایین آمدن کلاس روزنامه بوده باشد و یا خارج شدن آن از یک روزنامه حرفه ای به یک روزنامه عادی وتکراری ..

می خواستم با یک مقدمه کوتاه شروع کنم که درد دلم باز شد و باقی قضایا که خواندید خلاصه منظورم این بود که از اون زمان دوست داشتم یه جورایی تو روزهای تعطیلات نوروز مردم در عین حالی که سرشان را با مطالب به درد بخور گرم میکنند حداقل در این چند روز بانشاط باشند برای همین تصمیم گرفتم امسال هر روز وبلاگ را به روز کنم با آن چیزهایی که به نظرم می توانند سهمی در خوش وخرم بودن مردم و در عین حال مفید بودن برای آنها باشد و برای شروع امروز می خواهم یکی از زیباترین و در عین حال کم یابترین داستانهای کوتاه ادبیات معاصر ایران را برایتان بگذارم

در مورد رسول پرویزی :

رسول پرویزی راستش اینکه من با معلومات اندک و تحصیلات خارج از رشته ادبیات و داستان نویسی بیایم برای رسول پرویزی مطلبی بنویسم شاید کار زیاد خوبی نباشد ولی وقتی در اینترنت با این عظمت مطلب زیادی در مورد او وجود ندارد و  در بین کتاب های منتشر شده نیز در مورد او چیز خاصی وجود ندارد باید یک بی سواد بیاید و در مورد او بنویسد

دفاع رسول پرویزی از مظلوم واقع شده گان ادبیات و حق او به گردن ما(طنز):

رسول پرویزی در داستان "ابن السلام مادر مرده" از ابن السلام شوهر لیلی  این شخصیت مظلوم واقع شده  ادبیات به شدت دفاع میکند و استدلالش این است که ابن السلام شوهر قانونی لیلی است و کسانی که از مجنون - یه آدم خل و چل که لباسهای پاره پوره می پود و سر به بیابان می گذارد و با حیوانات هم صحبت می شود و مزاحم ناموس مردم می شود  - دفاع می کنند را یک عده آدم ...باز خطاب می کند .

اما دفاع او از مظلومان تنها به ابن السلام خلاصه نمی شود اگر حکایت  "عاشق شدن پادشاهی بر کنیزی.."در همان صفحات اول مثنوی معنوی مولانا را خوانده باشید در آن داستان زرگر از همه جا بی خبری وجود دارد که کنیز سلطان عاشق او شده است  وبه خاطر عشق ضعیف و پژمرده شده است این سلطان  که برخلاف اکثر سلاطین تاریخ آدم مومن و خداشناسیت دست به دامان پزشکی می شود خداشناس تر از خودش .خلاصه  طبیب و سلطان با ترفندی زیرکانه این زرگر بی گناه را می کشند و عشق او را از دل کنیز بیرون می کنند و البته در طول تاریخ همه ادیبان و سخنوران و شاعران و نویسندگان این داستان را می خوانند و کسی اعتراضی نمی کند و حتی حق را به جانب سلطان می دهند.اما در این میان کسی به نام رسول پرویزی پیدا می شود و می پرسد گناه این زرگر چه بود

شیرین ترین روایت تلخ :

من خیلی دوست دارم این عنوان بالا را در مورد رسول پرویزی به کار ببرم به نظرم برای بعضی ها هم عنوان گنگی باشد .اما باید بگوییم رسول پرویزی از آن کسانی ست که بدترین خاطرات زندگی خود را به شیرین ترین زبانی روایت می کنند او دردها فقرها ،ناآگاهی ها مردم جامعه اش را به چنان زبان شیرینی بیان می کند که در عین حالی که خواننده  را به فکر فرو می بر د او را افسرده و ناراحت نمی کند بلکه او را در برابر مشکلات مقاوم تر می کند و حتی بعضی وقتها به یاد داستان های پریزی به مشکلات ریش خند می زند . - "قصه های مجید " هوشنگ مرادی  کرمانی را می توان  نوعی دنباله داستانان نویسی به سبک رسول پرویزی دانست من خود کتاب را نخوانده ام و فقط مجموعه تلویزیونی آن را دیده ام بنابراین ممکن است عنوان داستان و نام شخصیت اصلی آن با آن چیزی که از تلویزیون پخش شد متفاوت باشد - خواننده کتاب یا بیننده سریال در حالی که با پسری از طبقه فقیر و در عین حال کم سواد و کم اطلاع جامعه طرف شده است و ممکن است مشکلات او را به گونهای دیگر تجربه کرده باشد اما به هیچ وجه افسرده و دلگیر نمی شود.....

چرا رسول پرویزی به اندازه صادق هدایت ، جمالزاده...مشهور نیست:

 رسول پرویزی ۱- رسول پرویزی قبل از انقلاب سناتور بوده است از مواضع سیاسی او و عملکردش اطلاع چندانی ندارم -در مورد او اطلاعات زیادی نه در حوزه کتاب و نه در اینترنت وجود ندارد- اما تا آنجائی که می دانم  و از قلمش پیداست او را می توان یه منتقد اجتماعی حکومت دانست تا یک سناتور گوش به فرمان بله قربان گو بنابراین قبل از انقلاب نمی توانسته زمانی برای شهرت یافتن او باشد بعد از انقلاب هم به دلیل عنوان سناتوری که داشته بالطبع اجازه انتشار به آثار او داده نشده و شاید هم مانند زرگر داستان مولوی و ابن اسلام مادر مرده مدافعی نداشته است و به همین دلایل هم کتابهایش در حال حاضر جزو کم یابترین های بازار هستند ( لااقل در شهری که من زندگی می کنم ) و از افست هم خبری نیست

 ۲-یکی از دلایلی که به ذهن من می رسد این است که درسالیان نه چندان دور امکان تحصیل و کسب علم و دانش فقط برای جامعه مرفه ایران مقدور بود و شاید هم اگر از زاویه مثبت تر نگاه کنیم فقط طبقه مرفه تمایل به درس خواندن نشان می دادند بنابراین اکثر نویسندگان و حتی خوانندگان دوران زندگی رسول پرویزی را کسانی تشکیل می دادند که برایشان حرفهای رسول پرویزی قابل فهم نبود و چنانچه آثار او قبل از انقلاب به چاپ می رسید مطمئنا افراد معمولی جامعه نیز وقتی صحبت از داستان  و داستان نویسی به میان می آمد او محبوب ترینشان بود و مین الان هم اگر در اینترنت جستجو کنید خواهید فهمید که علت اینکه یکی دو تا مطلب دست و پا شکسته در اینترنت در مورد او وجود دارد داستان "قصه عینکم"او است که در کتاب ادبیات دوران پیش دانشگاهی از حدود ۸ نه سال پیش قرار گرفته است -نمی دانم الان هم این داستان در آن کتاب وجود دارد یا نه

رسول درویش مسلک ، ساده ، خودمانی  و لوطی و در آخر اینکه چه بر سر رسول آمد( این قسمت یاداشت جدیدا اضافه شده است ) :

بعد از نوشتن این مطلب در مورد رسول پرویزی به مطلبی در سایت بی بی سی بر خوردم که به طور خلاصه و کوتاه به رسول می پرداخت و تا حدودی می شد از اخلاق رفتار زندگی و سرنوشت او سر در آورد که البته این مطالب از زبان عبدالرحیم جعفری بنیان گذار انتشارات امیرکبیر نقل شده است  

 

رسول پرويزی

 

"رسول پرويزی از همکاران مجله سخن و از دوستان دکتر خانلری بود... من به توسط فريدون کار در سال ۱۳۳۶ با او آشنا شدم، او عضو هيئت مديره شرکت تلفن بود... روزی نزد او رفتم و پيشنهاد کردم اجازه دهد داستان هايش را يک جا و در يک کتاب چاپ و منتشر کنم. مدتی اين دست و آن دست کرد و من برو و بيا. ول کن نبودم. درويش مسلک بود و بی اعتنا، می گفت نمی دانم تا حالا چه چيزها نوشته ام؛ تا بالاخره پذيرفت... قراردادی تنظيم کردم و برايش بردم که امضا کند. قرارداد را که ديد گفت: " نه، آتقی، قرارداد می خواهم چيکار، برو چاپش کن!" خيلی ساده و خودمانی و لوطيانه حرف می زد، با لفظ قلم ميانه ای نداشت، بسيار خوش محضر و خوش سخن بود. کلامش هميشه با بذله گويی و لطيفه و طنز و خنده همراه بود. بلند بالا و سبزه رو بود، با عينک ذره بينی بر چشم، نسبتا چاق، با سری کم مو... متواضع و فروتن و مردمدار بود... به هر تقدير، اين مجموعه داستان ها با نام شلوارهای وصله دار منتشر شد. در مقدمه کتاب هم با همان لحن نوشته بود: "امير کبير عشقش کشيد کتاب اين حقير را چاپ کند، ما هم بهش داديم."

"رسول پرويزی هم در اوايل مثل توللی 'چپ گرا' بود و در اوايل تاسيس حزب توده هر دو با آن حزب همکاری می کردند ولی بعدها از چپ ها فاصله گرفتند و به 'راست' گراييدند. پرويزی توسط جهانگير تفضلی به امير اسدالله علم وزير دربار شاه معرفی شد و کم کم به دربار راه پيدا کرد. در نخست وزيری علم در سال ۱۳۴۲ معاون نخست وزير شد و علم را خان خطاب می کرد. بعدها وکيل مجلس و سناتور انتصابی مجلس سنا و رئيس لژيون خدمتگزاران بشر شد. رسول مجرد بود ولی در اواخر عمر ازدواج کرد و در سن ۵۸ سالگی در آبان ماه ۱۳۵۶ از دنيا رفت..."

 

اما آثار او :

شلوارهای وصله دار و لولی سرمست دو کتاب تقریبا معروف او هستند-فکر کنم رسول پرویزی کتاب سومی هم دارد که البته نه اسمش یادم هست نه آن را دیده یا خوانده ام که هر کدام شامل چندین داستان می شوند که شاید معروف ترین آنها در حال حاضر در بین جوانان داستان قصه عینکم باشد و  مطمئنم اگر این دو جلد کتاب را بدست بیاورید شیفته داستانهای سه "یار دبستانی "، "عشق نیمه کار"، "بی پاره ابن السلام مادر مرده"،"لولی سرمست"...خواهید شد من سعی خواهم کرد در این مدت تعطیلات اگر توانستم یکی دو تا از آنها را تایپ کنم - البته اگر این کتابها را گیر آوردم -و در اختیار کاربران اینترنت قرار دهم اما برای امروز کتاب سه یار دبستانی را در اختیار شما می گذارم شش هفت صفحه بیشار نیست حتما از آن پرینت بگیرید و بدون سردردهای ناشی از تشعشعات مانیتور کامپیوتر خود مطالعه کنید

سه یار دبستانی - رسول پرویزی (بر روی ادامه مطلب کلیک کنید )

سه یار دبستانی با فرمت جار برای موبایل (از اینجا دانلود کنید) (برروی تقریبا همه گوشی های سونی اریکسون و نوکیا کار می کند حتی گوشی های فا قد پشتیبانی زبان فارسی )

قصه عینکم -رسول پرویزی ( از اینجا بخوانید )

کشورهای توسعه نیافته (ازاینجا بخوانید )

زنگ انشاء-رسول پرویزی(از اینجا بخوانید)

شیر محمد - رسول پرویزی (از اینجا بخوانید )

« یک داروی جانانه » رسول پرویزی (از اینجا بخوانید)

پرند نیلگون - رسول پرویزی (از انجا بخوانید)

رسول پرویزی در ویکی پدیا

تصویر رسول پرویزی به قلم ممیز

مطلب قبلی من در مورد رسول پرویزی (از الینجا بخوانید )

-------------------------------------------------------

ویژه نامه نوروزی من برای نوروز سال قبل :

َنکته مهم :عسکهای وبلاگ قبلی من که درtinypic آپلود کرده بودم متاسفانه توسط این سایت تغیر پیدا کرده فعلا فرصت عوض کردن آها را ندارم

کتاب موسیقی فیلم برای نوروز بخش نخست

 معرفی فیلم کتاب موسیقی برای نوروز (بخش دوم )

 ----------------------------------------

ویژه نامه نوروزی قدیمی ها مصاحبه با هنرمندان معروف قبل از انقلاب و پیامهای نوروزی آنها

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 16:29  توسط آرش فرخ زاد   | 

 

امروز مطلبی خواندم از دختر زنده یاد ملک الشعرای بهار که چهره نشان داده شده از بهار را درسریال شهریار را دور ار حقیقت می خواند کل این مطلب را برایتان در  پایین می گذارم اما چند وقت است که تصمیم گرفته اما یک مطلب مفصل در مورد این سریال چهره شهریار و سایر بزرگان ادب ایران در آن دوره بنویسم اگر فرصت شد در پست بعدی سعی میکنم این کار را بکنم

 

اعتراض پروانه بهار به تشكيل بنيادي به‌نام پدرش در آمريكا
«ملك‌الشعرا بهار سريال "شهريار" از حقيقت دور است»

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

پروانه بهار به تشكيل بنيادي از سوي فرح پهلوي به نام «ملك‌الشعرا بهار» در آمريكا اعتراض كرد.

دختر ملك‌الشعرا بهار در اين‌باره به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: به تازگي مطلع شدم بنيادي به نام «ملك‌الشعرا بهار» در آمريكا تشكيل شده، كه فرح پهلوي از مؤسسان آن است و افرادي تحت نظر وي در آن‌جا فعاليت دارند. جاي تعجب اين‌جاست كه در اين‌باره از ما سؤالي نشد و نكته‌ي اساسي اين‌ است كه پدرم در زمان رضاشاه و محمدرضا پهلوي، مدام در حبس بود و برادرم مهرداد نيز در دوره‌ي پهلوي، سختي‌ها و صدمات فراواني از رژيم پهلوي ديد. حالا چگونه است كه چنين بنيادي را به‌نام پدرم تأسيس كرده‌اند؟!

او در ادامه افزود: بعد از اين‌كه از اين موضوع مطلع شدم، فكسي را براي بنياد ارسال كردم و به اين موضوع معترض شدم.

پروانه بهار يادآور شد: پدرم سختي‌هاي فراواني را در رژيم پهلوي متحمل شد؛ اما با آثارش جاودان ماند؛ ولي به زودي حتا هيچ اسمي از خاندان پهلوي باقي نخواهد ماند.

دختر اين شاعر همچنين درباره‌ي سريال «شهريار» كمال تبريزي كه از تلويزيون در حال پخش است و در بخش‌هايي از آن، زندگي ملك‌الشعرا بهار به تصوير كشيده شده‌ است، به ايسنا گفت: در اين سريال، زندگي پدرم بسيار تشريفاتي نشان داده مي‌شود؛ در حالي‌كه اين دور از حقيقت است. درِ خانه‌ي بهار هميشه به روي مهمانان باز بود و با يك استكان چاي از آن‌ها پذيرايي مي‌شد؛ نه با تشريفاتي كه در اين سريال نشان داده مي‌شود.

او همچنين متذكر شد: مسأله‌ي ديگر، شيوه‌ي لباس پوشيدن پدرم است كه با كت و شلوار و كراوات تصوير شده است؛ در حالي‌كه پدرم در آن زمان معمم بود و آن‌طور كه نشان مي‌دهند، سوار اتومبيل نمي‌شد. ما اصلا اتومبيل نداشتيم و اصلا آن‌زمان اتومبيل آن‌قدر زياد نبود كه ما اتومبيل داشته باشيم.

پروانه بهار يادآور شد: براي ساختن فيلم‌هاي اين‌چنيني مي‌بايد تحقيقات بيش‌تري صورت گيرد. بهار سه دختر در قيد حيات دارد، و براي تصوير كردن بخشي كه به زندگي پدرم مربوط است، بايد از ما تحقيق مي‌كردند. در اين فيلم حتا ايرج ميرزا به خوبي تصوير نشده است و او را بسيار كوچك نشان داده‌اند؛ در حالي‌كه در آن زمان، او از شهريار بسيار بالاتر بود.

وي همچنين درباره‌ي چاپ آثار پدرش گفت: زماني‌كه پدرم زنده بود، تعدادي از آثارش مثل «سبك‌شناسي» اجازه‌ي چاپ گرفتند و منتشر شدند؛ ولي ديوان اول كه داشت منتشر مي‌شد، در زمان پهلوي اجازه‌ي انتشار نيافت. بعد از فوت پدر، من به همراه يكي از دوستانش، محمد ميرزا قهرمان، مطالب او را از روزنامه‌ها و چيزهايي كه در حاشيه‌ي كتاب‌ها نوشته بود، جمع‌آوري و منتشر كرديم. بعد از آن، محمد ملك‌زاده اولين‌بار ديوان اشعار پدرم را چاپ كرد و بعد از او بود كه برادرم، مهرداد بهار، بر چاپ آثار پدر نظارت داشت، كه بعد از فوت او، خواهرم، چهرزاد، اين مسؤوليت را به دست گرفت.

پروانه بهار درباره‌ي تأخير 30‌ساله‌اي كه در چاپ «شاهنامه»‌اي كه ملك‌الشعرا بهار در حاشيه‌هاي آن مطالبي را نوشته بود، گفت: وقتي پدرم مرد، مادرم به همراه كاغذهايي كه از پدر داشت، «شاهنامه» را نيز به من داد، كه من اين «شاهنامه» را وقتي داشتم از ايران مي‌رفتم، با خود بردم. بعد از مدتي تصميم گرفتم هر چه از پدر دارم، به ايران برگردانم؛ زيرا فكر كردم كه اين‌ها براي ملت ايران‌اند. به اين دليل، آن‌ها را براي خواهرم فرستادم كه او آن‌ها‌ را براي ثبت به اداره‌ي ثبت اسناد تاريخي سپرد تا ثبت شوند. نامه‌ها و اسناد تاريخي را نيز به اداره‌ي ثبت اسناد داديم كه آن‌ها ثبت و در كتابي منتشر شدند و «شاهنامه»ي پدرم هم بعد از 30 ‌سال منتشر شد.

پروانه بهار در پايان گفت: هميشه اين احساس را دارم كه پدرم متعلق به ايران و مردم است و چون اين احساس هميشه با من است، «شاهنامه» و مداركي را كه متعلق به پدرم بود، به ايران برگرداندم و اين دليل تأخير 30‌ساله‌ي انتشار «شاهنامه» بود.

 


منبع خبر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:42  توسط آرش فرخ زاد   | 

 

افتخاری ، آلبوم یاد استاد و یک داستان قدیمی  :

 

علیرضا افتخاری یاد استاد شاید جنجالی را که چند سال پیش بر سر آلبوم یاد استاد علیرضا افتخاری به پا شد را به یاد داشته باشند البته موضوع مال نزدیک ۱۰ سال پیش است تا آنجائی که یادم می یاید ـ البته چیز زیادی هم یادم نیست  - شاعر بعضی از آثار اجرا شده این مجموعه آقای معینی کرمانشاهی اعتراض کرده بود که خودش می خواسته این آثار را با یک گروه دیگر منتشر کند و افتخاری بدون اجازه او این اثر را منتشر کرده -فکر کنم جنال بر سر این موضوع بود-البته باز هم می گویم چیز زیادی از آن موضوع یادم نیست

 

 

 

اعتراض سیما بینا به  عندلیبی بابت اثر دیگری از افتخاری :

 

خلاصه امروز هم مطلبی خواندم که این بار خانم سیما بینا به یکی از نوارهایی دیگر علیرضا  افتخاری اعتراض شدیدی کرده البته این بار گویا علیرضا افتخاری تقصیری در قضیه ندارد-البته یادم نیست در قضیه یاداستاد هم افتخاری مقصر بود یا تهیه کننده یا..- بلکه سیما بینا جمشید عندلیبی را متهم کرده که آثار گذشتگان ایرانی را به نام خودش تحت عنوان" آهنگساز :جمشید عندلیبی" در آن کاست ارائه کرده است - برای من که سخت است باور این موضوع - من که به شخصه این کاست را نشنیده ام برای همین عین مطلب را از سایت ارائه شده در آن را در پایین خواهم گذاشت دوستان بخوانند و چنانچه این آلبوم را شنیده اند نظر خود را بگویند .

علیرضا افتخاری جمشید عندلیبی علیرضا افتخاری جمشید عندلیبی افتخاری باباطاهر علیرضا افتخاری باباطاهر

        

 

به نظرم آلبوم مورد بحث "بابا طاهر" باشد البته فکر نکنم این اثر جدید باشد احتمالا مال دو سه سال پیش است و سیما بینا آن را تازه شنیده

        

        

 

        

  

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 نامه سرگشاده سیما بینا

مطلبی که در زیر خواهید خواند عینا از سایت هارمونیک برداشته شده است

مدتی پیش آلبومی با صدای علیرضا افتخاری به بازار آمد که بر روی جلد این اثر نام جمشید عندلیبی، به عنوان آهنگساز مشاهده می شد. اما محتویات این آلبوم در واقع بازنوازی آثار قدیمی موسیقی بود؛ در این مورد خانم سیما بینا، نامه ای سرگشاده در سایت شخصی خود قرار داده است که در ادامه متن نامه را می خوانید.

در بازار آشفته و بی حساب و کتاب هنر ایران، تولید کاست و نوار موسیقی هم کالائی شده است در دست انواع بساز بفروشهای این رقم جنس!

گویا این هم دکانی است که گروهی را تحت عنوان خواننده، نوازنده، آهنگساز و تکثیر {کننده}نوار و غیره... به نان و آبی میرساند!

در کشوری که هیچ قانونی یا معیاری و محکی جهت سنجش ارزشهای هنری یا حفظ حقوق مادی و معنوی هنرمندان وجود ندارد ... خیلی طبیعی است اگر حتی هنرمندانی که به نامی و اعتباری در فن خود رسیده اند، به بیراهه روند! متاسفانه شاهد نمونه های بسیاری از این قبیل هنرمندان در کشور خودمان هستیم.سیما بینا

اکنون روی سخنم با آقای جمشید عندلیبی است!

هنرمند گرامی! شما که به هر حال به عنوان یک نی نواز برگزیده روزی در کنار هنرمندان بزرگ و به نام ایران و در آثار با ارزشی از آهنگسازان خوب کشورمان ساز زده اید و در هنر نواختن نی به مرتبه و نامی برجسته در زمانه خود رسیده اید... چه اجباری است که به عنوان یک
آهنگساز تقلبی نام خود را بر روی مجموعه ای از آهنگهای معروف محلی و ساخته های هنرمندانی دیگر بگذارید که قبلا اجرا شده و برای مردم ایران کاملا شناخته شده است؟

آیا لحظه ای فکر نمیکنید یک چنین تولیداتی نه تنها اثری از خلاقیت ندارد بلکه بی مایگی شما را در کارتان ثابت میکند، سابقه کارهای خوب و با ارزش هنریتان لوث میشود؟ نام و شخصیت یک نوازنده زبردست و یک خواننده خوش صدا را زیر سئوال میبیرد؟

آیا این یک اثر هنری است یا یک کاسبی، آنهم با آثار دیگران؟! دوست عزیز شما همان به که ساز خود را بزنید!

اشکال کار این نیستکه در این زمانه صدای زن در ایران ممنوع است. بنا براین صدا و آواز و کلیه حق و حقوق هنری من هم در کشورم ضایع و نابود شده است.

اما اکنون پس از 24- 25 سال دریافته ام که این ممنوعیت فقط برای خود من است نه دیگران که چه خواننده و چه فروشندگان نوار و فیلم میتوانند بدون اجازه قانونی یا بدون مجوز هنری یا اخلاقی یا شرعی به هر کیفیتی از صدا و کارهای موسیقی اجرا شده گذشته و جدید من به صورت نوار و سی دی و فیلم و ... سواستفاده نمایند. گویا ممنوعیت صدای خانمها در این دوران، فرصتهای طلائی و غنیمتی برای سودجویان این میدان فراهم آورده است!

و ما اکنون دور از صحنه هنر ایران، شاهد آنیم که در صحنه روزگارمان چه میگذرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:59  توسط آرش فرخ زاد   | 

 

Download it Here!

شنبه‌شب، 16 فوریه 2008 ، همایون شجریان به همراه گروه دستان و در ادامه‌ی تور کنسرت‌های اروپا، اجرایی در آمستردام، در تأتر تروپن داشت که خالی از بحث نبود .

این کنسرت در دو بخش «دشتی» و «اصفهان» اجرا شد. برنامه بر خلاف بیشتر برنامه‌های ایرانی، بدون هیچگونه اعلام و صحبت (به‌ویژه برای غیر فارسی‌زبانان) آغاز شد و این برای همه جای پرسش و شگفتی داشت.


گروه دستان و همایون شجریان در آمستردام (عکس‌ها از پژمان اکبرزاده)

بخش نخست برنامه، در «دشتی»، از کارهای حمید متبسم و آوازهایی با تنظیم همایون تشکیل می‌شد. کنسرت با اجرای ترانه‌ی« عاشقانه» از متبسم آغاز شد؛ کاری آشنا که پیش از این بارها از گروه «مضراب کوچک» شنیده شده بود؛ البته با اجرایی کاملأ مغایر!

برخی از حاضرین که این ترانه را شنیده بودند به گوش‌شان آشنا بود اما متوجه‌ي تفاوت اجرا نشدند و به همین دلیل می پرسیدندکه این ترانه؟... البته تنظیم آن برای گروهی به کاملی ِ دستان بسیار زیباتر، جذاب‌تر و رساتر شده بود اما تفاوت اجرایی آن کاملأ مشهود بود. این بار، همایون با سبک آوازی «شجریانی» آن را خواند که به دور از سبک «متبسمی» است. اما صدای دلپذیر همایون از زیبایی آن نکاست و تنها از سبک آن دور شد. هرچند که این قطعه تا آخر نیز اجرا نشد و اوج آن که بخش زیبای کلامی آن است خوانده نشد.


در بخش «ساز و آواز» بده و بستان سازهای آوایی کوتاه، جذاب و زیبا بود. همچنان که در موسیقی اصیل ایرانی شنیده‌ایم، این بده و بستان‌ها که بین یک ساز و آواز است، در اینجا همچنان ادامه می یافت به سازهای دیگر و مثلأ در جایی که تار و بربط به هم پاسخ می دادند، و کمانچه در زیر این پاسخ و پرسش شنیده می شد زیبا بود. معمولأ «دشتی»هایی که حمید متبسم تنظیم و اجرا می کند بوی خراسان را به سالن کنسرت می‌آورد و در این بخش هم همینطور در جریان بود. با توجه به کارهای اخیر او که از حال و هوای سنتی و « یک خطی» دور شده، این رنگ و بوی خراسانی حالی دیگر به کارهای دشتی آن شب بخشیده بود.

آواز در اینجا اما، با توجه به تفاوت زنگ صدای همایون از صدای پدر (محمد رضا شجریان) و با شنیدن رد پای سبک « شجریانی» همچنان حال مغایری داشت؛ هرچند که به نظر عوام همیشه او در قالب پدرش می خواند، در این اجرا همایون بیش از اوقات دیگر و به ویژه وقتی با پدر هم آوایی می کند، به سبک خودش نزدیک بود و رنگ « شجریانی» آن کمتر بود؛ البته تنها در بخش دشتی.


همایون شجریان

جای بسی امید که این روزها همه می‌کوشند صدا و کارشان رونوشتی از کار شجریان باشد و واژه‌ی «سبک» برایشان محلی از اعراب ندارد، اما همایون که از ده سالگی تحت آموزش مستقیم پدر بوده، خوشبختانه نشان داد که می تواند خودش باشد. همایون در اجرای آواز به دور از کپی‌کاری‌های متداول روز، اگر بخواهد می تواند نوعی دیگر بدرخشد و با گوشی کارشناسانه درمی یابیم که رنگ صدایش بسیار خوش طنین و دلنشین است، نوع صدادهی حنجره اش بسیار لطیف و تأثیر گزار، به شرطی که با حس خودش بخواند و خودش باشد. این نکته در آوازهای آن شب، در بسیاری جاها به ویژه در «دشتی» کاملأ محسوس بود.

در جواب آوازها ظرافت زیادی به کار می‌رفت، هرچند که جواب آواز تار با آواز هماهنگ نبود، یعنی منطبق با سبک اجرای آواز نبود، اما همکاری سازها وانتقال جواب آواز از سازی به ساز دیگر، همچنان زمینه‌ای بودن ساز سوم از مهارت ویژه‌ای برخوردار بود؛ به ویژه جایی که کمانچه صدای زمینه‌ای بود برای پرسش و پاسخ تار و بربط، کمانچه صدایی صحرایی و رمیده داشت.

ترانه ی «غیژک کولی» ساخته‌ی متبسم، در وزنی سنگین، زیبا و نه چندان ساده اجرا شد، انتخاب شعر و هماهنگی کلام با زاویه‌های آوایی تصنیف، نشانگر توانایی آهنگساز و چیرگی خواننده بر موسیقی و شعر بود.

قطعه‌ی «مستانه» که بدون آواز اجرا می‌شد در وزنی حماسی ساخته شده و جایی که تنها صدای تار شنیده می شد، سبک ویژه‌ی آهنگسازی واجرای متبسم بسیار پر رنگ بود. پنجه گرفتن‌های روی کمانچه نیز که کاری نوست در این قطعه.

دونوازی سازهای کوبه ای که در ابتدا جذاب بود، به دلیل کش آمدن و یک‌نواختی از گوش‌نوازی به در شد و شنونده را از حال و هوای خاص شنیداری بیرون می کشید.

باز به ساز و آواز می رسیم که در اینجا جواب آوازها با تار است و باز دچار همان ناهماهنگی که همایون منطبق بر سنت می خواند و تار منطبق با سبک «متبسم». اما باز که به بده و بستان های سازها می رسیم، همان مهارت و ظرافت شنیده می‌شود.

ورود این بخش به آخرین قطعه که تصنیفی بسیار قوی از متبسم است به وسیله‌ی سازهای کوبه‌ای صورت می‌گیرد که به خوبی از پس آن بر می‌آیند. تصنیف «زهی عشق» کاری منحصر به فرد است که بسیار جای مانور دارد اما با انتظاری که از همایون می‌رود، به گوش کارشناسانه، خالی از هر مانوری به پایان رسید و می توانست بهتر از این اجرا شود.

 

بخش دوم کنسرت به آثار سعید فرج‌پوری در مایه‌ی اصفهان اختصاص داشت که در میانه سفری نیز به ابوعطا می‌کرد و باز به فضای اصفهان برمی‌گشت. آغاز آن با آواز اصفهان بود که دو چندان لطیف‌تر و قوی‌تر از آواز دشتی بود. دلیل آن هم این بود که کارهای فرج‌پوری بیشتر با سبک سنتی انطباق دارند و تسلط همایون نیز در این مقوله بیشتر است، اما متأسفانه در این حوالی است که او از خودش دور می شود و بیشتر به صدای پدر نزدیک می‌شود و تنها وقتی که بم می خواند ما باز صدای خودش را می شنویم.

در این بخش به جز سازهای کوبه‌ای از لحاظ صدادهی، شنونده به لحاظ ملودی و وزن به یاد کارهای «کارگاه چاووش» می افتد. حتی تار متبسم نیز در این بخش، از سبک خودش دور شده و کاملأ در قالب سنتی نواخته می شود. البته در بخش اصفهان صدای تار نیز بیشتر شنیده می‌شود.

بهنام سامانی مانند همیشه با دف مهارت خودش را نشان داده و با کنترل صدای دف به چیرگی او بیش از پیش اطمینان پیدا می کنیم.

جایی که فضا رنگ ابوعطا می گیرد، آواز بسیار زیبا می شود اما نه بی‌نظیر که بسیار به صدای استاد شبیه می‌شود و تنها در القای حس است که می‌توان به تفاوت همایون با پدر پی برد. تأثیر گذاری او بیش از پدر است، زمانی که او در جوانی ابوعطا می خواند.

تصنیف «اسرار عشق» علاوه بر اجرای خوب، از ملودی و وزنی غنی برخوردار است. البته درهمه‌ی ضربی‌های این بخش، رد پای موسیقی کردستان پیداست و معمولأ از فرج‌پوری کمتر، از این دست تأثیرات در کارهایش می شنویم و این نکته‌ی مثبت کار اوست.

بازگشت به اصفهان، با کمانچه بسیار نرم و سحرانه صورت می گیرد؛ و در انتها تصنیف «وطن» با شعری از سیاوش کسرایی اجرا می شود که با نوازندگی و خوانندگی بسیار خوب همه‌ی گروه، رایحه‌ی شاهنامه در فضای سالن می پیچد و همه‌ی حاضران را تحت تأثیر قرار می‌دهد.


برای ترانه‌ی درخواستی نیز مرغ سحر اجرا شد که دور از انتظار بود اما ظاهراً رضایت عامه‌ی تماشاچیان جلب شد.

* * *

اما نسبت به کل کنسرت، واکنش تماشاچیان بسیار متناقض بود. برخی بسیار مشعوف بودند و برخی سرخورده! مشعوف از اینکه پسر جای پدر را گرفته است و شور و هیجان اجرا بسیار بود؛ و سرخورده از اینکه پسر هم که شد کپی برابر اصل پدر و یا در اجراها تعداد تصنیف ها زیاد بود و اجرای آواز کم و ....

درست نیست که همایون کپی پدر شود و یا هر خواننده‌ی دیگری کپی استادی دیگر. هر هنرمندی باید خودش باشد و سبک خودش را داشته باشد. همانطور که محمد رضا شجریان هم در سبک خودش می‌خواند و نه کپی طاهرزاده؛ اگرچه تحت تأثیر سبک اوست اما مانند او نمی‌خواند و در تاریخ موسیقی آوازی ایران به نام «صاحب سبک» ثبت شده است. امیدواریم که همایون شجریان هم به مرور سبک خودش را به دست آورده و او نیز در تاریخ، نامی اینچنینی برای آیندگان به جای بگذارد. دیر نباشد آن روز!

مرسده هاشمی (خواننده و مدرس آواز ایرانی مقیم هلند)
 منبع - رادیو زمانه


-

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:5  توسط آرش فرخ زاد   |